آخرین خبرها

از چوپانى تا خزانه‏دارى – محمدعلی بیک گرگ یراق اصفهانی

روزى شاه ‏عباس به شکار رفته بود. در میان کوه‌ها از همراهان پیش افتاد به پسر بچه‏ اى رسید که در کنار گله‏ بزى نى میزد شاه با او به گفتگو پرداخت و سؤالات گوناگون از وى نمود.

پسرک بى‏آنکه شاه را بشناسد، به هر پرسشى با عباراتى که دلیل کمالى و هوشمندى بود جواب گفت بطوریکه باعث حیرت و تعجب شاه گردید. پس از آن از امام قلى خان پرسید که هوش و شعور این طفل را چگونه مییابى؟ خان در جواب گفت به عقیده من اگر این طفل صاحب خط و سواد بشود میتواند خدمات خوب به اعلیحضرت بکند، شاه طفل را بدو سپرده، امر به تربیت و تعلیم فرمود. واضح است آن جوان به‏آن شدت هوش و قوت عقل و سرعت انتقال حافظه عمیق در مدت قلیل پیشرفت فراوان حاصل کرده، داراى معلومات شد و از عهده چندین شغل و منصب که خان در اداره و دستگاه خود به او رجوع کرد به‏ خوبى برآمد. پس از آنکه خان شرح احوال او را به شاه راپرت کرد، اعلیحضرت منصب ناظرى کل و ریاست دربار و خزانه خود را با لقب محمدعلى بیک به او ارزانى داشت و در طى خدمات دربارى که هر روز درستى و حسن رفتار او بیشتر به‏ ظهور میرسید دو مرتبه او را به سفارت کبرى نزد مغول کبیر پادشاه (هندوستان) مأمور کرد، و هر دو مرتبه از حسن نتیجه سفارت خود خاطر شاه را راضى و خرسند نمود. محمدعلى بیک عدالت را دوست میداشت و به رشوه و تعارف فریفته نمیشد و هرگز رشوه قبول نمیکرد و این رفتار عموماً بسیار نادر و نایاب است. این محسنات و فضایل بزرگ حسد و عداوت تمام بزرگان دربار را بر ضد او برانگیخت، خصوصاً خواجه ‏سرایان و زنهاى حرم که گوش شاه پیوسته به طرف ایشان است؛ اما تا شاه‏ عباس کبیر زنده بود احدى جرأت نمیکرد که به مخالفت ناظر زبان به سعایت بگشاید و او چنان از روى استحقاق در دل شاه جاى گرفته بود که هرگز تصور خطاکارى در حق او نمیکرد. بعد از فوت شاه ‏عباس، شاه صفى جوان به‏ جاى جد خود شاه‏ عباس به‏ تخت سلطنت جلوس کرد، چون بسیار جوان بود دشمنان ناظر تصور کردند که موقع آن رسیده است که در نزد این شاه جوان از ناظر و رئیس دربار شکایت و سعایت کرده، رفتار او را در نظر پادشاه به‏ خیانت جلوه بدهند. خواجه‏ سرا‌ها که اغلب نزدیک و دور و بر شاه هستند شروع به سعایت و بدگویى از محمدعلى بیک کردند، اما شاه جوان گوش به حرف آن‌ها نمیداد و تمام گفته‏ هاى ایشان را ناشنیده میانگاشت. بالاخره روزى که شاه هوس کرده بود شمشیر و خنجر و اسلحه‏ هاى مرصع سلطنتى را تماشا کرده، از نظر بگذراند یکى از خواجه سرایان گفت بفرمائید آن شمشیرى را که عثمانى براى مرحوم عباس به هدیه فرستاده بود بیاورند که جواهرات آن، همه قیمتى و تماشایى است. راست است سلطان عثمانى یک شمشیر بسیار نفیس قیمتى براى شاه‏ عباس فرستاده بود، اما مدتى قبل از آنکه محمدعلى بیک داخل خدمات دربارى بشود شاه ‏عباس آن شمشیر را شکسته جواهرش رابه مصرف کارهاى دیگر رسانیده بود. هر چه در خزانه که ریاست آن با ناظر بود تفحص نمودند آن شمشیر را پیدا نکردند، بجهت اینکه سال‌ها میگذشت که شمشیر در خزانه نبود. شاه متغیر شد، زیرا که در کتابچه خزانه و هدایا آن شمشیر ثبت شده بود. خواجه ‏‌ها و بزرگان دربار که در آن وقت حضور داشتند موقع یافته، بنا کردند بدى اعمال ناظر را ذکر کردن و گفتند که او این همه کاروانسرا‌ها ساخته، سد‌ها و پل‌ها بسته و براى خود خانه و عمارتى بنا کرده است که قابل اینست که از نظر اعلیحضرت بگذرد، واضحست این همه مخارج ممکن نیست جز اینکه از مال دولت شده باشد، خوب است مقرر بفرمائید به حسنات او رسیدگى شود. در این اثنا محمدعلى بیک رسید صحبت را قطع کردند، اما شاه مثل همیشه با او برخورد نکرد بلکه بعضى عبارات تغییرآمیز هم بواسطه پیدا نبودن شمشیر ادا نمود و گفت میخواهم موجودى خزانه را با کتابچه تطبیق کنم. پانزده روز به‏تو مهلت میدهم که اینکار را مرتب نمائى. با وجودیکه شاه دو مرتبه تکرار کرد که پانزده روز مهلت دارى اما محمدعلى بیک بدون اینکه مضطرب بشود با کمال متانت استدعا کرد که همین فردا تشریف‏ فرماى خزانه بشوید مهلت ابداً لازم نیست، شاه قبول کرد و فرداى آن روز بخزانه رفت تمام اشیاء آنجا را مرتب و منظم مطابق صورت کتابچه هر چیزى را بجاى خود یافت، تفصیل شمشیر مفقود را هم ثابت و محقق داشت که کى و بچه مصرف رسیده است، شاه از خزانه بیرون آمده، بدون سابقه و خبر به خانه محمدعلى بیک رفت. در ایران رسم است وقتى که پادشاه به خانه یکى از بزرگان برود باید پیشکش گزاف درخور شأن صاحب‏خانه تقدیم نمایند اما محمدعلى بیک پیشکش خیلى مختصرى تقدیم کرد شاه همه اطاق‌ها را گشت دید غیر از نمدهاى پست فرش و زینتى ندارد و حال آنکه خانه‏ هاى سایر بزرگان دربار همه از زرى و ابریشم مفروش و مزین‏اند، شاه خیلى متعجب شد زیرا که منتظر بود چنانچه به او گفته بودند در خانه این مرد که داراى اول شغل و مقام بود غرائب و عجائب از ثروت و تجملات مشاهده نماید. در آخرِ دهلیزى شاه درى بسته دید که سه قفل بر آن زده شده بود، شاه بدواً ملتفت آن در نشد خواست برگردد یکى از خواجه‏ هاى سفید که مدیر اطاق مخصوص شاه بود و مهتر نام داشت شاه را بدان در متوجه ساخت. شاه از ناظر سؤال کرد در این حجره چه دارى که با سه قفل درب آن‏را بسته‏اى؟ در جواب گفت: شهریار این اطاق را باید در کمال دقت حفظ و حراست کنم، به جهت اینکه هر چه دارم در آن است. هر چه اعلیحضرت در این خانه دیدند متعلق به‏ آن شهریار است. اما آنچه در این اطاق است به خود من تعلق دارد و امیدوارم که اعلیحضرت مرحمت و تفضل فرموده، آن را هیچوقت از چاکر استرداد نفرمایند. این تقریر محمدعلى بیک کنجکاوى شاه را بیشتر محرک شد و امر به گشودن در نمود. پس از آنکه در باز شد شاه را فوق ‏العاده تعجب دست داد زیرا که اطاقى بدون فرش و اثاثیه دید، یک چماق شبانى بر روى دو میخ نصب شده بود، یک خورجین مندرس که جاى نان و یک مشک کوچک که جاى آب شبانان است با یک نى، هر یک به می‌خى آویخته و لباس کهنه پاره شبانى هم در طرف دیگر میخ دیگر آویزان است. پس از آنکه شاه مدتى از روى حیرت به این اطاق و اثاثه آن مبهوت تماشا کرد و چیزى نمیفهمید، محمدعلى بیک نخواست زیاده بر این شاه را در حالت حیرت و نادانى بگذارد. و گفت: شهریارا وقتى که شاه ‏عباس مرا در کوهستان ملاقات کرد مشغول چراندن گله بز بودم این بضاعت من بود که در این اطاق به نظر مبارک میرسد و او از من بضاعتم را نگرفت شما هم نگیرید، بگذارید مالیه خود را برداشته از پى کار خود بروم و من این مرحمت را از طرف اعلیحضرت بزرگ‌ترین احسان و لطف میشمارم، شاه از این همه سادگى اخلاق و شرافت نفس به‏ رقت آمد، در‌‌ همان حال لباس خود را کنده، به‏ ناظر پوشانده و رفتند فوراً لباس دیگرى براى شاه آوردند. لباس را پوشید و به دربار مراجعت کرد و این بزرگ‌ترین افتخار است که شاه لباس تن‏پوش خود را حضوراً به کسى بدهد. محمدعلى بیک در سر شغل خود باقى بود تا با کمال افتخار و نیک‏نامی ترک زندگانى نمود و دشمنان او که ناحق و ظالمانه در فناى او متحد و یکدل شده بودند قرین خفت و خجالت و غصه و اندوه گردیدند.

نظر دادن بسته است.