آخرین خبرها

تخت روان

نوشته ‏اند، شاه‏ عباس در لباس مبدل در بازار اصفهان از مصطفى شیرفروش در باب اعمال داروغه شهر سئوالاتى کرد، و دریافت که داروغه مردى فاسد، رشوه ‏گیر و ستمگر است. فرداى آن‏روز مصطفى شیرفروش را در کاخ به‏ حضور طلبید و به داروغگى اصفهان گماشت.

او در اندک مدتى دزدى و ناامنى را از اصفهان برانداخت و پیش شاه عزیز شد و به حکومت یکى از ولایات سرحد رسید. در یکى از سفر‌ها چشم شاه به تخت روانى افتاد که قالیچه ‏اى ابریشمین روى آن بود و معلوم شد متعلق به مصطفى است. شاه از او خواست که تخت را به وى پیشکش کند. مصطفى به خاک افتاد که، همه دارایى مرا بگیر و از این تختِ روان چشم بپوش، چون دارایى واقعى من درون این تخت است. شاه در حال غضب مصطفى را به زندان افکند و چون درون آن تخت را گشودند، جز لباسهاى ژنده و ظروف شیرفروشى چیزى نیافتند. مصطفى را حاضر کردند و وقتى از او توضیح خواستند، گفت:

«براى اینکه الطاف ملوکانه بسته به اندک تقصیریست، و من بدخواهان و حاسدان بسیار دارم که هر لحظه میتوانند نظر مهر شاهى را از من بگردانند، این لباس‌ها و ظروف کهنه را نگاه داشتم تا اگر به روز نخستین بازگشتم، وسیله معاشى داشته باشم».

نظر دادن بسته است.