آخرین خبرها

راست بگو تو چه کاره‏اى؟

 

شهید آیت‏ الله مدرس

شهید آیت‏ الله مدرس

شهید آیت‏ الله مدرس می ‏گوید: «من در جوانى از قریه «سرابه کجویه» به اردستان و از آنجا به اصفهان آمده و مشغول تحصیل شدم. براى تهیه مخارج روزانه و هزینه تحصیل مجبور بودم که در ایام تعطیلات هفته، به دهات بروم و لباس عوض کنم و مشغول کار عملگى و بنّائى گردم تا مخارج تحصیل هفته بعد را فراهم کنم. یک روز به «گز» رفتم و در آنجا پیشکار محمدرضا خان سرهنگ مرا به کار گِل گماشت و دیوار باغى را نشان داد و گفت که این دیوار را خراب کن و عصر، دو قرآن بگیر. من قبول کردم و مشغول کار گردیدم.

نزدیک ظهر، یک اسب‏ سوارى آمد و در کنار من ایستاد و گفت: مشدى! خدا قوّت بده، بقیه دیوار را خراب نکن!

من گفتم: آقا من شما را نمیشناسم. کسى دیگرى به من دستور داده است که این دیوار را خراب کنم و من هم باید کار خودم را انجام بدهم و بعد کلنگ را محکم‏‌تر به دیوار کوفتم. آن مرد (که بعداً فهمیدم خود صاحب ملک بوده است) گفت: مرد حسابى، مگر حرف سرت نمیشود؟ این باغ مال من است و میگویم خراب نکن.

من جواب دادم: البته ممکن است شما صاحب باغ باشید ولى من شما را نمیشناسم. صاحب‏کار به من دستور داده است که خراب کن و خودش باید بگوید خراب نکن، نه دیگرى.

اسب سوار خشمگین شد و گفت: پدرسوخته قباله بنچاق از من میخواهى.

من گفتم پدر سوخته هم من نیستم: «البینه على‏المدعى والیمین على من انکر. (کسى که ادعائى دارد باید دلیل بیاورد و کسى که انکار میکند. میتواند قسم بخورد).

سوار اندکى به خود فرو رفت، سر بالا کرد و دوباره چشم به زمین دوخت و ناگهان شلاق بر اسب زد و از آنجا دور شد و به خانه رفت. من به کار خود ادامه دادم که ناگهان دو مأمور اسب‏ سوار آمدند و مرا به خانه محمدرضا خان سرهنگ بردند و خان به من گفت: مرد! میدانى من چرا آنجا تو را در مقابل سرسختى‏ات تنبیه نکردم؟

گفتم نمیدانم.

جواب داد: براى اینکه کسى تاکنون این چنین در برابر من ایستادگى نکرده بود. من آن لحظه را نخستین بار حس کردم که وجود ضعیفى هستم و در عین حال اندکى هم فکر کردم و حدس زدم که تو با این منطق و حجت نبایستى کارگر حرفه‏ اى باشى، به من راست بگو تو چه کاره‏اى؟ جواب دادم: اسم من میرزا حسن و طالب علم هستم و براى تهیه کمک هزینه تحصیلى، به اطراف اصفهان میآیم. سپس بسته کوچکى را که همراه داشتم باز کردم و قبائى را که در مدرسه میپوشیدم و عمامه‏اى را که به سر میگذاشتم نشان دادم. مرحوم محمدرضا خان یک نفر از منشیان خود را خواست و دستور داد حواله‏ اى به یکى از تجار معروف اصفهان بنویسد به این مضمون: تا فلانى (سید حسن مدرس) در مدرسه طلبه است ماهى سه تومان شخصاً برده و در حجره تحویل او بدهید و رسید هم لازم نیست. سپس ناهارى آوردند و خوردیم و من به اصفهان برگشتم.

نظر دادن بسته است.