آخرین خبرها

شاردن فرانسوى و اصفهانى ‏‌ها

شاردن فرانسوى و اصفهانى ‏‌ها

Jean_Chardinشوالیه ژان شاردن جهانگرد و تاجر فرانسوى بود که دو بار، یک مرتبه در سال ۱۶۶۴ از طریق هند و یک دفعه نیز در سال ۱۶۷۰ از پاریس به ایران سفر کرد و در این سفر‌ها منحصراً ۹ سال در اصفهان ماندگار شد و ضمن معاشرت با مردم و رفت و آمد به دربار شاه عباس و مسافرت به نقاط مختلف ایران با آداب و رسوم ایرانیان آشنا شد و در مراجعت به کشور خود مبادرت به تنظیم و چاپ یادداشت‏هاى خویش نمود شاه عباس به او لقب تاجرپاشى داده بود.

سفرنامه مفصل شاردن در ایران با ترجمه آقاى محمد لوى عباس و یک بار نیز منحصراً قسمت (شهر اصفهان) چاپ شده است.

شاردن در طى یادداشت‏ هاى خود به حکایات و داستان‏هاى دلنشینى از اصفهانى ‏‌ها اشاره مى‏کند که ما در اینجا با استفاده از ترجمه برادر عریضى، به نقل آن‌ها مى ‏پردازیم.

 ۱ – شیرین کارى شاگرد معمار

شاردن در بحث محله سید احمدیان اصفهان به مناره خواجه عالم که به مناسبت زیبایى آن را گلبارمى گفتند اشاره نموده و مینویسد:

میگویند این منار را شاگرد معمارى در خفاى معمارى استاد خویش دو پله ساخت به طورى که تا پله مخفى را نشان نمیدادند دیده می ‏شد.

استاد در همین موقع مشغول ساختن منار هرون ولایت بود روزى براى دیدن کار شاگرد به تماشا آمد و با او به بالاى منار در حالى که نظریات خود را درباره آن اظهار مى‏داشت رفت و سپس با هم از منار پایین آمدند پس از آنکه استاد پنج یا شش پله پایین آمد شاگرد خود را به پله کان مخفى رسانده زود‌تر از استاد نزول کرد و ماله به دست مقابل خود را به پله کان مخفى رسانده زود‌تر از استاد نزول کرد و ماله به دست مقابل در منار که استاد از آن پایین مى‏آمد مشغول کار شد. استاد از اینکه شاگرد خود را بالا گذارده ولى اکنون مشغول است تعجب کرد و از این شوخى ظریف خرسند گردید مردم اصفهان مى‏گویند که گنجى شایگان زیر این منار مخفى است و مارى بزرگ که به اندازه یک گوسفند مى‏باشد و آن را جادو کرده‏اند و‌گاه گاهى پیدا مى‏شود روى آن است.

۲ – اصفهانى ‏هاى زرنگ و نمرود

شاردن در سفرنامه خود به محله‏اى در خارج از شهر اصفهان به نام کران مى ‏رسد و افسانه شیرینى را که درباره این محله شنیده است نقل مى ‏کند شاردن م ى‏نویسد: کلمه کران که به این محله نهاده ‏اند معنى ناشنوایان را مى ‏دهد و دلیل آن در افسانه‏ هاى ایرانى بدین طریق ذکر شده است:

زمانى که نمرود پادشاه بابل مى ‏خواست حضرت ابراهیم (ع) که مردم را به خداشناسى و ترک بت پرستى دعوت مى ‏کرد زنده بسوزاند. فرمان داد تا تمام ملل زیر فرمان او نمایندگانى براى مشاهده و تماشاى مجازات گسیل دارند. روز موعد فرا رسید و نمایندگان ایران نیز مانند سایرین مامور بودند هیزم براى آتش خلیل بیاورند ولى خود را به کرى و ثقل سامعه زدند.

نمروز دستور داد ایشان را رجعت دهند و شترى که بار آن تحف و هدایا بود با ش‌تر دیگر که خواروبار حمل مى ‏کرد با ایشان روانه ساخت. حضرت ابراهیم (ع) که حقیقت موضوع را مى ‏دانست فریاد زد:

اى مومنان به خداوند متبرک و مقدس باشید که نخواستید در نقشه کفرآمیز نمرود شرکت کنید. بروید که لطف یزدان و رحمت حق با شماست خواربار و توشه راه که روى ش‌تر است تا خانه ‏هاى شما تمام نخواهد شد. ولى در آنجا براى شکرگزارى و نیایش پروردگار ش‌تر را قربان کنید.

آنچه ابراهیم فرموده بود‌‌ همان شد و راحله ایشان تا این محله تمام نشد و از آن زمان تاکنون این محله را بدین مناسبت محله کران مى ‏نامند.

۳ – قاطر باوفاى اصفهانى

شاردن در طى سفرنامه خویش به وفاى قاطر «مقصود عطار» عطار ثروتمتد اصفهانى (که به امر شاه عباس یک کاروانسراى بزرگ و زیبا بریا رفاه حال مسافران ساخت) اشاره کرده و حکایت دلنشینى به این شرح نقل مى ‏کند:

در ایران بیشتر مردمى که مثل عطار مذکور باشند سوار قاطر مى‏ گردند. در صورتى که علماى مذهبى سوار خر مى ‏شوند این استر به اندازه ‏اى به صاحب خود وفادار بود که همیشه آن را تنها در گوشه میدان شاه مى‏ بست و آن نیز از جاى خود حرکت نمى ‏کرد و اگر کسى خیال نزدیک شدن به قاطر را مى ‏کرد با لگد چنان او را از خود مى ‏راند که آن شخص از این عمل منصر مى ‏شد، تا آنکه صاحبش بسترى شد، استر نیز ناخوش گردید و از خوراک افتاد و‌‌ همان روزى که مرگ عطار رسید قاطر نیز تلف شد!

نظر دادن بسته است.