آخرین خبرها

شعرای با ذوق و شیرین گفتار اصفهان

با خواندن شرح حال و گفتار بعضی از هموطنان اصفهانی دانستیم که عموم طبقات اصفهان شیرین زبان نکته سنج و خوش صحبت می‌باشند و با شرحی که در این قسمت خواهد آمد خصوصا شعرای آن‌ها در هوش وذکاوت و بدیهه سرایی سرآمد همگان بوده و در سرودن اشعار جالب و زیبا و خلق مضامین دلنشین و خصوصاً ابداع ضرب المثل‌های جالب و ابتکاری و نیز سرودن ابیات فکاهی و خنده آور، اعجاز می‌کنند در این بخش از کتاب نمونه‌هایی از اشعار شعرای شیرین گفتار اصفهانی را گرد آورده به نظر خوانندگان گرامی می‌رسانیم باشد که از خواندن آن‌ها نیز لذت ببرند.

اسیری اصفهانی

به دوران دو کس را اگر دیدمی به دور سر هر دو گردیدمی

یکی آنکه گوید به من به من دگر آنکه پرسد به خویشتن

اشراق اصفهانی

عبدالرزاق پسر حاج سید محمد از شاعران عهد ناصر الدین شاه قاجار بود و مدتی در اصفهان و تهران با قلندران می‌زیست و شمع محفل آنان بود سرانجام آهنگ هندوستان کرد و چندی در شیراز در منزل رضا قلیخان هدایت اقامت گزید و آنگاه به هندوستان رفت این بیت از اوست:

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

اکبر اصفهانی

میرزا علی اکبر پسر آقا میرزا گویندگان و معماران قرن یازدهم اصفهان بود بیت زیر از اوست:

گر خاک شود دشمن و بر باد رود غافل نشوی که باز گردی دارد.

الهام اصفهانی

میرزا شریف شاعر قرن یازدهم وی مدتی در هند بود و به سال ۱۰۸۶ ه. ق به اصفهانی برگشت این اشعار از اوست:

دل عبث لب به شکوه وا نکند شیشه تا نشکند صدا نکند

وعده گریک نفس بود عمریست بلکه عمر اینقدر وفا نکند

خوشا دلی که ز عالم کناره جو باشد چراغ خلوتش از حفظ آبرو باشد

از خیال عشق دل میل رمیدن می‌کند حمله بر نقاش این نقش از کشیدن می‌کند

امیری اصفهانی

دلم سوخت بر سالکی رهنورد که می‌گفت با حسرت و سوز و درد

که عمری در این راه بشتافتم نه رستم نه وارسته یافتم

ایضاء

برآن تخت زرین که جم می‌نشست شنیدم چو برخاست این نقش بست

چو باید ازین تخت ور خاستن نیرزد نشستن به برخاستن

پرتو اصفهانی

لبت را با شکر همسنگ کردند شکر کار را بس تنگ کردند

چه نیرنگی زدند این باغبانان که گل را با رخت همرنگ کردند

تاراج اصفهانی

آقا محمد حسین تاراج اصفهانی از شعرای قرن گذشته است که مقواساز بوده و ده هزار بیت دیوان داشته دیوان او مثل صد‌ها دیوان معتبر‌تر از آن از بین رفته است. به قراری که از اشعارش پیداست ازهجو روگردان نبوده و ابیات ذیل شاهد صادقی بر این مدعاست:

چاره‌ای گر چه وقت اخذ صلات شعرا را بجز سماعت نیست

لیک امروز حاجتم گر از او برنیاید مرا به حاجت نیست

بر سر قبر جد او فردا بی‌شکم جز قضای حاجت نیست

در عین حال تاراج اهل تحقیق نیز بوده و رباعی زیر نشانه ذوق و طبع اوست:

در صومعه شیخ قصه تازه کند دردیر کشیش ذکر و آوازه کند

آسوده کسی که بر حدیث هر دو یک گوش چو در یکی چو دروازه کند

تاراج و توانگر اصفهانی

تاراج شاعر شهرمنائی همچو ملیحی از یک نفر از توانگران اصفهان موسوم به اکبر در ضمن یک رباعی گفته است که مشهور باشد:

روزی مرا حق ز تو بهتر بدهد زین در ندهد از در دیگر بدهد

گر لطف نکرد الدوله چه باک اکبر ندهد خدای اکبر بدهد.

اکبر جمشیدی

شاعر بذله گوی اصفهان

اسم شاعر اکبر نام خانوادگی «جمشیدی» و تخلص وی آزاده اصفهانی است. او در سال ۱۳۰۱ شمسی در خانواده‌ای اصیل در اصفهان متولد شد از ۹ سالگی به کار مشغول بود و در ۱۵ سالگی به عنوان کارگر بافندگی در کارخانه زاینده رود استخدام شد و ۳۰ سال تمام به کار شرافتمندانه در آنجا ادامه داد. شاعر خود و شهر خویش را این گونه معرفی می‌نماید:

کیم من شاعر شهر صفاهان‌‌ همان شهری که به دارد فراوان

ه‌مان شهری که از گزهای اعلا کند شیرین دهان خلق دنیا

ه‌مان شهری که مهد شاعران است پر از دانادلان نکته‌دان است

ه‌مان شهری که در آن لاله رویان ربایند از خلایق دین و ایمان

جمشیدی درباره محل کار خود چنین سروده است:

محل کار من زاینده رود است‌‌ همان جایی که پر از گرد و دود است

ه‌مان جایی که از غوغای ماشین شده گوش من دلخسته سنگین

بود عمری که اینجا گرم کارم در این زندان تبه شد روزگارم

در اینجا صحبت از شعر و غزل نیست سخن از حافظ و شیخ اجل نیست

بود اینجا سخن از رنج بسیار نه از گویندگان نغز گفتار

جمشیدی مردی آزاده و صلح جو است درباره جنگ و مصایب آن می‌گوید:

مصیبت‌های آن جنگ گذشته هنوز از خاطرم زایل نگشته

ستمگر آتش آن جنگ افروخت ستم کش را همه هستی در آن سوخت

چون من در زمره زحمتکشانم چو آنان طالب صلح جهانم

چو از صلح است ما از زندگانی گریزانیم از جنگ جهانی

جمشیدی درباره عدل می‌گوید:

گفتم به رفیق نکته دانی نیکو سیری و خوش بیانی

افسانه عدل چیست کاین سان پر کرده زهای هو جهانی؟

بنمود تبسمی و گفتا از نیت نداده کن نشانی!

برهنه خوشحال

صفت بارز جمشیدی بذله گویی و خنده رویی او می‌باشد که حتی در انتخاب نام کتابش «برهنه خوشحال» هم منعکس است در منظومه «خنده کن» می‌گوید:

ای که نداری ز جهان جز گله نیست ترا یک سر مو حوصله

ترک غم رفته و آینده کن خنده کن و خنده کن و خنده کن

وصف شاعر

جمشیدی درباره خود می‌گوید:

بذله گویی همه دم کار من است شاهد حرف من اشعار من است

با وجودی که بسی کم پولم روز وشب زنده دل و شنگولم

بی‌سبب شاد بهر انجمنم راستی برهنه خوشحال منم

زیر این گنبد فلفل نمکی چه کنم گر که نخندم الکی

استفاده از کلمات و اصطلاحات عامیانه

از خصوصیات جمشیدی استفاده از کلمات و اصطلاحات عامیانه در اشعارش می‌باشد از این نظر برای کسانی که بخواهند در ادبیات عامیانه تحقیق نمایند اشعار جمشیدی گنجینه با ارزشی است:

گفتمش از دیدن رویت دلم وا می‌شود گفت در هر کس چنین احوال پیدا می‌شود

®®®

در دفتر فتاده مگر نامم از قلم کاین سان فکنده‌ای ز قلم یک قلم، مرا!

®®®

در کوچه مکن صحبت در خانه بیا بنشین دل چسب نمی‌باشد این صحبت سرپایی

®®®

اگر چه عمر من از دوستان فشنگی رفت خوشم که با همه تندی به دل مشنگی رفت

®®®

باش آگاه که آلوده به افیون نشدی ورنه اندر همه عمر شوی مافنگی

شولوغ پولوغ «به لهجه اصفهانی»

دیشب زتهرون اومدم خسته و نالون اومدم

هر چی بوگوی پکر بودم پشیمون از سفر بودم

از سر گرفته تا به پام خوردوخمیر بود همه جا

یه هفته پیش با دلخوشی گفتم به خود که چکشی

یه سری به تهرون می‌زنم خب همه جاشا می‌بینیم

سیروسیاحت می‌کونم آ استراحت می‌کونم

دلم یه قدری وا می‌شه از رنجی کار‌‌ رها می‌شه

از رفقای تهرونی از خویشاقو مای جون جونی

یه دیدنی بجا کونم حاجتی دل روا کونم

خدای یکتا می‌دونه که پاک شدم من دیوونه

یه حاجتم روا نشد یه دردی من دوا نشد

یه تهرونی شلوغی بود شهر شلوغ پلوغی بود

هرجا که آدم پا می‌ذاشت فقط یه زرق وبرقی داشت

اسبابی گول بود همه جاش وه تله پول بود همه جاش

خیابوناش غلغله بود کوچاش پر از ولوله بود

آدم تواونجا لول می‌زد ماشین و دوچرخه وول می‌زد

از اون همه ماشین چه سود یه تاکسی خالی نبود

صفی اتوبوس سوار شدن از اینجا بود تا جوشقون

هر کی روان تو صف می‌شد وقتی خوشش تلف می‌شد

یه اتوبوس که می‌رسید صد تا آدم توش می‌طپید

اون ماشینای پر زدود جونا را به لب رسونده بود

یه روز تو یه خیابوناش روان بودم یواش یواش

یه جیب بری جیبمو برید جیبم برید و ورمالید

یکباره اونجا لات شدم بی‌پول و سور و سات شدم

ساعتی نازنینمو دقیق و وقت بینمو

فروختم و با چند تومن خودما رسوندم به وطن

وقتی به منزل رسیدم این سخن از دل شنیدم

قربونی اصفهونمون شهر پرآب و نونمون

زندگی توش چه آسونه راحتی جونی انسونه

هر کی تواون مکون داره هر چی بخواد تو اون داره

این شهری شهری زندگی جون می‌ده بهر زندگی

حکیم شفائی اصفهانی

ملک الشعراء

سرشته‌ایم شفائی به خاک پای هنر

سزد که سرمه کشد چشم اصفهان را

حکیم حسن شفائی اصفهانی، ملقب به شرف الدیناز شاعران طبیبان معروف اصفهانی در قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس می‌ردادماد شیخ بهایی و میر عماد خطاط بود و میر محمد باقر داماد زمانی شاگردی او را می‌کرد و در علوم مختلف و خصوصاً پزشکی و شاعری سرآمد همه و نسبت به سایرین فاضل بود.

دکتر لطف الله هنرفر: در کتاب اصفهان صفحه ۲۳۸ درباره‌اش می‌نویسد:

«وی از جوانی بسیار شوخ طبع و خوش محاوره بوده ودر سخن وری شیوه متقدمین را پیروی می‌کرده است و در اشعارش معانی بلند و مضامین دلپسند بسیار است. شفائی بسیار بی‌تکلف و از استغنای طبع برخوردار بود و در شعر بیشتر به هجو و هزل علاقه داشت.»

حکیم شفائی در سال ۹۶۴ متولد و در سال ۱۰۳۷ هجری در اصفهان وفات یافت، تاریخ فوت وی را ملاعرشی در این مصرع یافته است:

«به شاه دین شفائی داد جان را» بنابراین هنگام وفات هفتاد و یک سال داشته است.

۱- حکیم شفائی اصفهانی و محتشم کاشانی

حکیم شفائی در آغاز جوانی نزد پدر و برادر ارشدش حکیم نصیر به تحصیل علوم متداوله عصر خود پرداخت تا آنکه به انواع کمالات و فضایل خاصه در علم طب آراسته و متبحر گردید. وی از‌‌ همان جوانی بسیار ظریف مشرب و شوخ طبع و خوش محاوره بود.

می‌گویند در سالی که مولانا ضمیری اصفهانی وفات یافته بود در اصفهان جهت وی مجلس تعزیه فراهم ساختند و مولانا محتشم کاشانی هم برای حضور در مجلس به اصفهان آمد. پدر حکیم مولانا را به ضیافت دعوت کرد در آن موقع حکیم چهارده سال داشت.

مولانا محتشم از حکیم خواست تا شعری برای او بخواند حکیم بکی دو غزل خواند محتشم پس از شنیدن اشعار او گفت: خوب ساخته اما به خربزه گرمک اصفهان می‌ماند که به حسب ندرت شیرین واقع می‌شود!

حکیم در جواب گفت: الحمدالله که به گرمک کاشان نمی‌ماند که هیچ وقت شیرینی ندارد! اینطور که معلوم است حکیم از جوانی خوش کلام و شعرش شیرین بوده است.

۲- حکیم شفائی و معشوقه کوتاه قد

حکیم شفائی درباره معشوقه کوتاه قد خود چنین سروده است:

ای شوخ که در حسن و لطافت ماهی هر چند که کوتاه قدی دل خواهی

شاخ گلی از پستی خود شرم مدار تو عمر منی از این سبب کوتاهی

۳- حکیم شفائی و بیمار اصفهانی

معروف است وقتی یکی از بزرگان اصفهان پیش آن حکیم از یبوست طبع شکایت برد، حکیم مسهلی برای او ترتیب داد ولی آن شخص قیمت آن دارو را نفرستاد حکیم شفائی این دو بیتی را نوشت و برای او فرستاد:

گر سام نریمانی و گر رستم کُرد جلاب مرا به مفت نتوانی برد

یا قیمت آنچه خورده‌ای باید داد یا در عوض آنچه ر…‌ای باید خورد!

۴- توبه حکیم شفائی

نوشته‌اند که حکیم «در اواخر عمر از آن طغیان و سرکشی که به سبب ایام جوانی داشته فرو نشسته و از هجا توبه کرده و قطعه‌ای در معذرت آن در سلک نظم کشیده» است قطعه این است:

سوگند می‌خورم به خدائی که عقل را در کبریای حضرت او نیست اشتباه

کز ناخن تلافی خاطر نخسته‌ام تا زخم‌ها نخورده‌ام از خصم کینه خواه

از غیر صدهزار خدنگ جگر شکاف وز من به انتقام یکی خشمگین نگاه

پروای انتقام اعاده نمی‌کنم بر روی هم نهند گر افزون زصدگناه

اما چو رفت بی‌ادبی‌ها زحد فزون تأدیب خصم واجب شرعیست‌گاه‌گاه

تا کی قفا ز شیشه خورد سنگ دلشکن تا کی به شعله طعن زبونی زندگیاه

باید نواخت فرق خران را به چو دست بیرون نهند چون قدم از کجروی ز راه

هر کس ز خصم کینه به نوع دگر کشد مژگان به لب گریه، لب به دعا، خسرواز سپاه

دستش به انتقام دگر چون نمی‌رسد شاعر مگر به تیغ زبان می‌برد پناه

خودرا به یک دو بیت تسلی کند کز آن روی عدو چو صفحه دیوان شود سیاه

رسم هجا چو لازم ماهیت من است چو کهرباکزو نتوان شست جذب کاه

اما پسند صاحب ایران نمی‌شوم تا با من است این هنر اعتبار کاه

بار دگر نه از لب، بل کز صمیم قلب تجدید توبه می‌کنم اما به دست شاه

شاهی که جرخ را چو نوازد به یک نگاه گردون چو آفتاب به اوج افکند کلاه

همچنین آمده است که «جز این قطعه ابیاتی دیگر هم در معذرت و توبه نظم هجا از حکیم در

دست می‌باشد و چنانکه خود او هم گفته توبه وی مکرر واقع شده است»

خلاق المعانی اصفهانی

خلاق المعانی لقب کمال الدین اسماعیل شاعر اصفهانی است سبب ملقب شدن او را به این لقب، دکتر احسانی طباطبایی در کتاب چنته درویش چنین آورده است:

«علت آنکه به او خلاق المعانی گفته‌اند این بود که رباعی گفته بود که مصرع اولش این بوده:

«ای زلف تو هم مشک و روی تو چو خون»

ولی وقتی خواست در مجلسی بخواند اشتباهی اینطور خواند که:

«ای روی تو هم چو مشک و زلف توچو خون»

دید اشتباه کرده ولی دست پاچه نشد و بدون آنکه ذره‌ای مکث کند گفت:

می‌گویم و می‌آیم از عهده‌اش برون!

مشک است ولی نرفته در نافه هنوز

خون است ولی آمده از نافه برون

حضار کف زدند و گفتند خلق معنی کرده و از آن روز به خلاق المعانی مشهور شد.

کمال الدین اسماعیل

کمال الدین اسماعیل و دلبر کوتاه قد

کمال الدین اسماعیل در وصف دلبری که کوتاه قد بوده چنین گفته است:

نه دست به زلف لاله پوش تو رسد نه لب به لب شکر فروش تو رسد

کوتاهی قد تو برای دل ماست تا ناله زار ما به گوش تو رسد

این قطعه قشنگ از کمال الدین اسماعیل است:

چه تخم‌های برومند را به باغ وجود زمانه کشته و بس نارسیده بدروده

چه شمع‌های دل افروز را به یاد اجل جهان بکشته و اندوده بررخش دوده

کجا شدند سلاطین که چرخ باعظمت غبار درگه‌شان خبر بدیده نبوده

سر عنان یکی روی مه خراشیده سم سمند یکی پشت گاو فرسوده

چنان به خواب عدم در شدند ناگاهان که شد زهستی ایشان وجود پالوده

خراب و هالک در پای مستی افتادند به کاسه سرشان باد خاک پیموده

به پشت پای ملامت زده وحوش وسباع رخی ز ناز برآئینه روی ننموده

داماد اصفهانی

سید محمد باقر

خطاب زمین بوس ائمه طاهرین (ص)

ای گهر غیب زکان شما وی حرم قدس مکان شما

قدس جهان وادی طور شماست مصحف گل سوره نور شماست

ای ز ازل نور شما مقتدا وی دو جهان را به شما اقتدا

حلقه کش علم شما گوش عقل واله و شیدای شما هوش عقل

شمس و قمر نور یقین شما سطح فلک روی زمین شما

آب شما روغن قندیل عقل باز شما شهپر جبریل عقل

خاک شما خاک سرطور شرع مقتبس از نار شما نور شرع

دور فلک حلقه به گوش شماست پیر خرد نکته نیوش شماست

مهر شما داروی جان همه یاد شما حرز زبان همه

قائمتان خسرو هر دو جهان حجت حق مهدی آخر زمان

رجائی اصفهانی

چو کشتی نفس خود را می‌کنی قدر و خطر پیدا صدف را چون شکستی می‌شود از وی گهر پیدا

چوتن ویران شود نور خدا در وی همی تابد بلی در جای ویران گنج گردد بیشتر پیدا

خداجوئی نه اسباب جهان صرف نظر می‌کن شکوفه از شجر چون ریخت می‌گردد ثمر پیدا

رفیق اصفهانی

نه ماه من زپری رسم دلبری آموخت که رسم دلبری از ماه من پری آموخت

ایضاً

تا چند نمی‌شود دلت مایل من کاش آنکه سرشت است به مهرت گل من

یا مهر مرا در آورد در دل تو یا مهر ترا برآورد از دل من

®®®

مرا در جسم تا جان آفریدند به جانم مهر جانان آفریدند

مرا روزی گریبان چاک کردند که آن چاک گریبان آفریدند

جهان آن روز برگردید از من که آن برگشته مژگان آفریدند

پریشان خاطرم کردند روزی که آن زلف پریشان آفریدند

تو را درمان من دادند آن روز که بهر درد درمان آفریدند

نخستین ماه رخسار تو دیدند وزان پس ماه تابان آفریدند

من و او را (رفیق) از بدو ایجاد گدا کردند وسلطان آفریدند

زرگر اصفهانی

محمد حسن خان اعتماد السلطنه در کتاب خود به نام الماثر و الاثار درباره زرگر اصفهانی چنین نوشته است:

«آقا محمد حسن زرگر، از شعرا مشهور بود وعنوان مشغله خود را تخلص قرار داد، وفاتش در سال ۱۲۷۰ اتفاق افتاد»

آقا محمد حسن، شغلش زرگر بود و به همین جهت عنوان شغلی خویش را تخلص خود قرار داد چنانکه در غزلی سروده است:

خواست بهای بوسه، زر، از من و من نداشتم گفت، نداری ار زری، پس تو چگونه زرگری

«زرگر اصفهانی غزلسرای نام آور آسمان ادب و شعر ایران است. زرگر در قرن سیزدهم پای به عرصه ادبیات گذاشت. و در زمان خودبا توجه به مقتضیات عصر و عوامل تاریخی ویژه توانست با کم گوئی ولی زیبا گوئیش مورد توجه قرار گیرد»

نمی‌می‌رد دلم تا در سر کویش مکان دارد بلی هرگز نمی‌رد هر که منزل در جنان دارد

سخن‌های ملیحش بسکه شیرینس پنداری نمک در بسته خندان و شکر در دهان داری

®®®

دید هرکس دهان خندانش خنده افتاد در گریبانش

مثل یوسف است و قصه چاه دل ما و چه زنخدانش

کعبه عشق را بود راهی که خطرهاست در بیابانش

نزند کس ره مسلمانان بجز از زلف نامسلمانش

کرده مقصد هلاک من‌ای کاش نکند مدعی پشیمانش

روز وشب خاطر پریشانی دارم از طره پریشانش

هر که را زرگر آن پری یار است نبود آرزوی غلمانش

زرگر کلمات را مانند نگین الماس به جا و به موقع درمصرع‌های شعرش استادانه می‌نشاند مانند زیر:

در سلکه عاشقان

زمرجان لبت یاقوت و لعل از آب و رنگ افتد ز چشم پر فنت بر طایر جان‌ها خدنگ افتد

چوافشان می‌کنی برچهره زلف عنبر افشان را هزاران فتنه و آشوب در شهر فرنگ افتد

شدم در بحر غصه غوطه ور در آتش عشقش کند غواص چون وقتی که درکام نهنگ افتد

به جان دوست از توبار دیگر جان بر افشانم اگر دامان آن سلطان خوبانم به چنگ افتد

بیا زرگر تو هم افتاده شو در سلک عشاقان مگر چشم سلیمان زمان بر مور لنگ افتد

شرف الدین اصفهانی

اگر زاهدانند و گر عارفانند همه مرد مردند و مرد خدا کو

مرا لایق سوختن می‌شماری اگر صادقی آتش و بوریا کو

خدایا از آن خوان که از بهر خاصان نهادی نصیب من بینوا کو

اگر رحمت الا بطاعت نبخشی پس این بیع خوانند جود وعطاکو

اگر درب‌ها زهد خواهی ندارم وگر بی‌ب‌ها می‌دهی بهر ماکو

علیرضا شفیعی

شاعر خوش قریحه اصفهان

گر بخوانی کتاب این بنده روده بر می‌شوی تواز خنده

شفیعی

یکی از دوستان اصفهانی یک نسخه از کتاب فکاهی «لبخند فاتحی» را که چاپ سال ۱۳۴۲ اصفهان می‌باشد برایم ارسال داشت کتاب مذکور که شامل اشعار و قطعات فکاهی است از آثار علیرضا شفیعی متخلص به «فاتحی» است.

شفیعی در فروردین سال ۱۲۸۹ در شهر اصفهان متولد شده و فرزند شیخ محمد حسین گل بلبل می‌باشد. در سال ۱۳۰۰ به مدرسه فرهنگ وارد و در سال ۱۳۱۰ به علت ضعف چشم ترک تحصیل و به تحصیلات قدیمه روی آورده است. در سال ۱۳۴۲ به شغل منبر و وعظ وخطابه و مرثیه سرایی اهل بیت (ع) و تاسیس دبستان روزانه واکابر همت گماشت و در سال ۱۳۲۹ به سمت آموزگار عازم شهرستان‌ها شده و سپس از این شغل استعفا و باز به کار منبر و وعظ و خطابه روی آور گردیده است شفیعی در یک قطعه شعر فکاهی خود را چنین معرفی می‌کند:

خواهی اردانی کیم من یا که دانی چیست نامم یا چه باشد شیوه و باشد چه آیین و مرامم

نام من میدان علی از پس رضا شهرت شفیعی فاتحی دارم تخلص شاعر شیرین کلامم

زاده اندر اصفهان و ساکن اندر چارسوقم بخش دو در جوزدان معروف نزد خاص و عامم

واعظ نیکو بیان از جیره خواران حسینم دشمن اعداء دینم سرور دین را غلامم

در این قسمت از کتاب شما را با بعضی از اشعار فکاهی شفیعی (فاتحی) آشنا می‌سازیم.

۱- معرفی کتاب شاعر

گر بخوانی کتاب این بنده با خبر می‌شوی از آینده

گوش بگشا به پیشگوئی من که جهانرا صدای آن کنده

اندر آینده می‌شوی اندک بلکه اکسیر اراده تنده

مردم از حرفهای خوشمزه هشت حصه شونداز خنده

رخت بندد ز رختدان زنان چادر و هم نقاب و روبنده

مفت خواهند خورد مال کسان حزب کلاش وتیپ آزنده

هست اندر حوالی تهران یک دهستان به نام زرگنده

دزد‌ها می‌شوند در انظار منفعل خوار و زار و شرمنده

قرض گیرند و نسیه بستانند محض خوردن عریض‌ها دنده

فاتحی گفت پیشگویی من هست چون جُنگ بنده پاینده

زن از دیدگاه شفیعی

زن گل است ولی حیف که با خار فراوان هم آغوش است. زن و گل

زن آفت است ولی وای برآن خانه که خالی از آفت باشد. زن وخانه

زن ماه است ولی افسوس که غالباً هلال و محاق رویت شود. زن و ماه

زن چون ماریست خوش خط وخال که از برون دل می‌برد

و از درون جان می‌ستاند. زن و مار

جسم زن نرم و لطیف است ولی جانش سخت و عنیف جسم وجان زن

در زن عهد و وفا مجو که نخواهی یافت. وفای زن

مردی که همه کارش دست زن است از زن کمتر است زن و مرد

زن در دستور زبان فارسی صیغه امراست یعنی او را بزن چون غالباً

خواهد که از حد خود تجاوز کند.

زن در دستور زبان فارسی

زن خوب آنقدر نیکوست که وصف نتوان کرد و بدش آنقدر ناپسند است

که شرح نتواند داد زن و خوب و زن بد

زن خوب بهتر از طلاست و زن بد بد‌تر از بلاست طلا و بلا

شب چله زمستان

شام یلدا شوهری با صد تعب رفت منزل و پنج بعد از نصف شب

دربزد دق دق زنش بیدار شد از غضب مثل سگان هار شد

پشت در آمد به غرغر گفت کیست شوی گفتا باز کن مشدی زکیست

گفت تا این وقت شب بودی کجا هر کجا بودی برو‌ای بیحیا

مثل تو هرگز نخواهم شوهری هرزه گرد و خودسر و خیره سری

هستم از دست تو در رنج و ملال می‌کنم شب تا سحر سیصد خیال

تو روی هرشب به بزم و عیش و نوش دل مرا چون سیر و سرکه پر ز جوش

گاه گویم رفته در زیر اتول یا که دعوا کرده با مشدی ابول

گاه گویم کرده دعوا با پلیس در کمیسر گشته مه‌مان بر رئیس

شوی گفتا در برویم باز کن بعد با من در دل آغاز کن

من دو ساعت زیر باران گشته‌تر تا بکی غر غر کنی از پشت در

در چو وا شد شو زبیم انتقام سرفرود آورد و گفتا السلام

زن بگفتا السلام و زهرمار آمدی این وقت شب منزل چه کار

می‌ندانستی شب یلدا بود اولین شب از شب سرما بود

امشب است آن شب که مرد خانه دار روی کرسی را کند پر از انار

امشب است آن شب که در هر انجمن هندوانه می‌خورند از مرد وزن

شربت و آجیر و آچار تو کو پسته ترش و نمکدار تو کو

هندوانه کو چه شد نارنگیت حال حق دارم زنم اردنگیت

هر که امشب را کند چون مقبلش لک زند در فصل تابستان دلش

شوی گفت اینگونه دل را پرمکن اینقدر نق نق مزن غرغر مکن

شام یلدا حکم پیغمبر (ص) نبود از نماز و روزه واجب‌تر نبود

گر نماز و روزه هم گردد قضا می‌توان آری قضایش را بجا

گر نشد امشب شب دیگر بگیر هر شب این هنگامه را از سربگیر

خواب پلو

دوش اندر خواب می‌دیدم که می‌خوردم پلو می‌کشیدم قاب را گاهی عقب گاهی جلو

گاه می‌خورم پلو گاهی چلو گه قرمه را همچو گاوی کو خورد گه کاه را گه برمه را

گفتمش جانا چرا هرشب نیائی پیش من تا شود چرب از تو هر شب این سبیل و ریش من

گفت باشم اغنیا را روز وشب یار و انیس گر مرا خواهی بیا آنجا که گردی کاسه لیس

بر فقیران دوره سالم به یک شب می‌ه‌مان جزئی و ناپخته و هم شفته و کوفته عیان

نه رمق دارم نه چربی هستمی اسمم پلو گر مرا خواهی پسر این عید پلو آن عید پلو

اصفهانی عامیانه

خداوندا دلم زار و فکارس دلم پر درد و چشمم اشگبارس

تا گیسی گردنم در زیر قرضس طلب کار از پیم آن بی‌تبارس

دیگه نسیه نمی‌دد مشدی اسمال زبس بدخلق و کوفت و زهر مارس

سر و سوری همه رندون سیبیلس ولی کاری من افسرده زارس

مسی مور و ملخ دورم طلب کار صف اندر صف قطار اندر قطارس

بدهکارم بهر بقال و چقال همش پولی نون و چای و سیکارس

برام پیغموم دادس احمد سیفیدگر بده پول کاری مام مثلی تو زارس

می‌کوند نق و نق از بس بچامون که تنبونی حسینی کم آهارس

سری رام در کمینس عبدل آشپز براموش مثلی گربه در شیکارس

ز دستی اخم و تخمش ور می‌مالم پدر سوخته چو برجی زهر مارس

دوچرخه سواری

مرکبی دارم و آن ترفه که باشد خودرو نه علف خواهد و نه یونجه و نه کاه و نه جو

چارشاخ است مر او را دو به بالا دو به زیر تا به آن‌ها ننهم دست نگردد ره رو

شود اندر شب تاریک دو چشمش روشن لیک چشمی به عقب دارد و چشمی به جلو

هین و هین نیست دگر در خور این جنس الاغ هم نه فریاد خبردار و خبردار و اوهو

خود زند بانگ چو انگشت به گوشش بنهم خودکند بهر خبردار چو سکان عوعو

نه یکی سورچی و شوفر وشهریه بگیر نه امیر آخور و نه مهتر بردار و برو

باد پاییست که چون پا به رکابش بنهم افتد از یک حرکت از کره ارض جلو

مرکب من نه شرور است و نه جفتک انداز پس سبب چیست که پایش شده زنجیر و بخو

چون به منزل برمش می‌نهمش در ایوان در اداره چو برم می‌نهمش در ره رو

عیبش اینست که چون باج و نواقل ندهم بی‌پلاک است و مفتش برد آن را به گرو

عذر خواهی اصفهانی

شعر و معری من اگر شل شلی و ناجورس عذری من معذورس

تلخس اوقاتم و ازتلخی زیاد‌تر شورس عذری من معذورس

من هنوز پیر نشده از حال و از کار رفتم نیمی گیرم زفتم

نمی‌دونی نقلی کو جاست کار ازم انگار زورس عذری من معذورس

زنیکه روز وشب از بسکی سرم جیق می‌زنه متصل ویق می‌زنه

حوصلم تنگ و سرم پنگو تنم رنجورس عذری من معذورس

دسی این دنیا ز بس من عصبانی شده‌ام دورانی شده‌ام

دو تا پام بر لب گورست و چشام کم نورس عذری من معذورس

حالی من این روزا از بسکی که ناجور شدس کار ازم زور شدس

پیشی پام بیشک و شوک را نزدیک انگار دورس عذری من معذورس

قصد من حمله و بدبینی باین ملت نیست از رو این علت نیست

غرضم پند اونجای که برام مقدورس عذری من معذورس

ازمثل گوئی من گر خوشد آمد یابدت چونی عبدالصمدت

عفو کن حال و بالم شنگور و هم قنگورس عذری من معذورس

رباعیات شفیعی

«مناجات فکاهی»

برخیز تو‌ای غافل و بیگانه زحق بردار کتاب الله و خوان چند ورق

تن پروری و لشی نشد بس تاکی اعراض کنی از حق تا با گردن شق

®®

برخیز که گلرخان به شب ناز کنند باب گله سوی شوهران باز کنند

از پیرهن کفش وهزاران فت وکت اندر دل شب به غمزه آغاز کنند

®®

برخیز و مخواب اینقدر‌ای غافل مسپار عنان عقل اندر ید دل

دست طرب از زن کش و با دست طلب بر درگه حق زن که تو را این حاصل

®®

برگو به خدای خود که ما بیعاریم از دست زنان و وضع خود بیزاریم

هستیم ز بندگان طاغی به مثل چون اش‌تر مست چون سگان هاریم

®®

ای آنگه تویی خدای رحمان و رحیم این کاسه شکسته را کن از لطف لحیم

افعال بدو ناقصمان را بر بخش ما را تو مبر به دوزخ و نار و حجیم

®®

یارب بنما مرا رهی سوی نجات کن در دل حاج کازرونی تو برات

تا هستی خویش را به من بر بخشد گیرم ز منافعش پیاپی زوجات

®®

از عاقبت خویش ندارم خبری کایا به بهشتم ببری یا نبری

جنات النعیم گر نصیب است مرا جانم ز جسد، ستان تو جلدوچپری

®®

یارب نشود کسی دچار زن بد چون کس نبود ب‌تر ز مار و زن بد

روزی دو سه بار می‌کشد شوهر خویش مردن به از اینکه زیر بار زن بد

®®

هر کس که در این زمانه زن می‌طلبد دردیست به جان خویشتن می‌طلبت

مردان جهان عاجز یک زن شده‌اند پس وای برآن کسی که زن می‌طلبد

®®

یارب ز کرم ببخش ما را دو سه زن آنگونه که بود انبیا را دو سه زن

زن خواستن از بهر غنی آسان است خود ده ز کرم ما فقرا را دو سه زن

®®

برو به خداى خود که ما بیعاریم از دست زنان و وضع خود بیزاریم

هستیم ز بندگان طاغى به مثل چون اش‌تر مست چون سگان هاریم

اى آنکه تویى خداى رحمان و رحیم این کاسه شکسته را کن از لطف لحیم

افعال بد و ناقصمان را بر بخش ما را تو مبر به دوزخ و نار و جحیم

®®

یارب بنما مرا رهى سوى نجات کن در دل حاج کازورنى تو برات

تا هستى خویش را به من بر خشد گیرم ز منافعش پیاپى زوجات

®®

از عاقبت خویش ندارم خبرى که آیا به بهشتم ببرى یا نبرى

جنات النعیم گر نصیب است مرا جانم ز جسد، ستان تو جلد و چیرى

®®

یا رب نشود کسى دچار زن بد چون کس نبود ب‌تر زما رو زن بد

روزى دو سه بار می ‏کشد شوهر خویش مردن به از اینکه زیر بار زن بد

®®

هر کس که در این زمانه زن می ‏طلبد دردیست به جان خویشتن می ‏طلبد

مردان جهان عاجز یک زن شده ‏اند پس واى بر آن کس که زن می ‏طلبد

®®

یا رب ز کرم ببخش ما را دو سه زن آنگونه که بود انبیا را دو سه زن

زن خواستن از بهر غنى آسان است خود ده ز کرم ما فقرا را دو سه زن

®®

اى مرد ترا صاحب و سالا زنست فریادرس و یار و مددکار زنست

پیدا تو ز زن شدى و پرورده او پس‌دان همه جا تو را نگهدار زنست

®®

آن کس که نصیبش به جهان از زن نیست اندر سرش عقل و جانش اندر تن نیست

سرمایه عیش و شمع هر جمع زنست بى بهره ز زن زجاى و تن ایمن نیست

®®

اى روی تو ماه و ابرویت همچو هلال وى تحفه بهترین ز حق جل جلال

اى زن تو که‏یى چیستى اى آفت دل کز مهر تو می ‏رود ز جان زنگ ملال

®®

زن صاحب و سالار و بهین یاور ماست زن دختر ما خواهر ما مادر ماست

زن همدم ما همسر و هم بستر ماست زن روح و روان و جان و هم پیکر ماست

®®

زن در و گهر لؤلؤ و مرجان و طلاست زن درد و غم و غصه و اندوه و بلاست

گر خوب بود عزیز و محبوب خداست بد اصل چو شد رانده حق جل علاست

شمس الشعرا سروش اصفهانى

سید محمد على جمال‌زاده در جلد اول کشکول جمالى می ‏نویسد:

شمس الشعراء، میرزا محمد على سروش اصفهانى متوفى در سال ۱۲۸۵، از شعرا و اساتید بزرگ قرن سیزدهم هجرى است و به قول مؤلف «مجمع الفصحا» به عذوبت و سلاست شعر فرخى و امیر معزى «سخن سرائى» می ‏کرده است. اصلش از بلوس معروف اصفهان موسوم به «سده» است و از جوانى به شعر گفتن پرداخت و مسافرت بسیار کرد و بیشتر بلاد ایران را دید و در تبریز متوقف گردیده مورد توجه قهرمان میرزا پسر عباس میرزاى نایب السلطنه واقع گردید.

وقتى محمد شاه به سلطنت رسید از شعراى درباره شده لقب شمس الشعرایى یافت و داراى اعتبار و ثروت و مقام گردید و عاقبت در سال ۱۲۸۵ در گذشت. قطعه ذیل نمونه ‏اى از اشعار اوست:

بدان واگه باش اى چراغ ترکستان که هفته دگر آیم به نزد تو مه‌مان

به مهر هیچ بتى نسپرده ‏ام دل خویش چنانکه بر دم باز آرامش بر تو چنان

ببوى ترکن با نافه گیسوى چو کمند سیاه ترکش با وسمه ابروى چو کمان

بتاب گیسو و از پس فرو همی آویز به پیش نیز دو زلف سیاه مشک افشان

ز سوى پس همه شودام و سلسله تا ساق ز سوى پیش زره باش و حلقه تا به می‌ان

فرو گذار از آن موى بر جبین که کنى به زیر غالیه نیمی از آن جبین پنهان

صائب اصفهانى شاعر

در آتشکده آذر، درباره صائب می ‏نویسد:

«اسمش میرزا محمد على و اجداد ایشان ار شاه عباس کوچانیده در محله عباس آباد اصفهان سکنى داده غرض در اصفهان متولد و هم در آنجا کسب کمالات صورى و معنوى کرده صاحب اخلاق حسنه بوده و سفر هند نیز کرده به زودى معاودت نموده در اصفهان محترم بوده و از شاه عباس و شاه سلیمان اشارت یافته در مراتب سخن گسترى طرز خاصى دارد.»

صائب به استقبال استادان سخن رفته و اشعار زیبایى سروده است، مثلاً در برابر این شعر سعدى:

تازه جوانى ز سر ریشخند گفت به پیرى که کمانت، بچند

پیر بخندید و بگفت اى جوان چرخ تو را نیز کند چون کمان

صائب اصفهانى اینطور سروده است:

معیار دوستان دغل روز حاجت است قرضى براى تجربه از دوستان طلب

و نیز سروده است:

پر در مقام تجربه دوستان مباش صائب که زود بیکس و بى یار می ‏شوى

صائب و غم روز قیامت:

مرا به روز قیامت غمی که هست این است که روى مردم دنیا دوباره باید دید

این شعر معروف نیز از صائب است:

دست طمع چو پیش کسان می کنى دراز پل بسته که بگذرى از آبروى خویش

در جاى دیگر می گوید:

ما آبروى خوش به گوهر نمی ‏دهیم بخل بجا برابر احسان حاتم است

تک بیتى ‏هاى ممتاز صائب:

صائب اصفهانى داراى تک بیتى ‏هاى بسیار خوب و ممتازى است که به علت معانى عمیق اغلب به صورت ضرب‏المثل در آمده و غالب مردم آن‌ها را از حفظ دارند:

پرسى که تمانى تو از لعل لبم چیست آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است

®®

گر نخل وفا بر نده چشم‏ترى هست تا ریشه در آب است امید ثمرى هست

®®

شکست خم می و محسب ز دیر گذشت رسیده بود بلائى ولى به خیر گذشت

®®

بلا ندیده دعلا را شروع باید کرد علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

®®

خمیر مایه دکان شیش گر سنگ است lعدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

®®

وفا به وعده نکرده از هزار یک آرى هزار وعده خوبان یکى وفا نکند

®®

مرو به هند برو با خداى خویش بساز به هر کجا که روى آسمان همین رنگ است.

®®

کوه با آن عظمت یک طرفش صحرا بود دست بر دامن هر کس که زدم رسوا بود

®®

زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشت زندانى چرا عاقل کند کارى که باز آرد پشیمانى

®®

گر دایره کوزه به گوهر گیرند از کوزه‌‌ همان برون تراود که در اوست

®®

پامال پشت پاى تو شد روى آفتاب آنان که منکرند بگو روبرو کنند

®®

باز آمدند و خرمگس طبع ما شدند یک دم نشد که بى سر خر زندگى کنیم

®®

جواب است اى برادر این نه جنگ است کلوخ انداز را پاداش سنگ است

®®

از بهر وصالش همگى طالب دیدار تا یار که را خواهد و ملیش به که باشد

®®

دنیا و آخرت به نگاهى فروختیم سودا چنین خوش است که یک جا کند کسى

®®

تا کار به دست این دبنگ است این قافله تا به حشر لنگ است

صافى اصفهانى

غفلت نگر که پس از هفتاد ساله راه معلوم شد که منزل از آن راه دیگر است

ایضاً

دردا که دواى درد پنهانى ما افسوس که چاره پریشانى ما

در عهده جمعى است که پنداشته‏‌اند آبادى خویش را ز ویرانى ما

ضیاء اصفهانى

صبا به خدمت مستوفى الممالک عهد اگر رسى ز منش هیچ دردسر مرسان

ور او کند گله از من به خاک پاى بتان که هر چه بشنوى از وى به من خبر مرسان

مگو چرا از تو نفعى نمی ‏رسد به ضیاء که من گذشته‏ام از نفع، گو ضرر مرسان

همین بس است که گویى ز خیر و شر با او مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

طبیب اصفهانى

غمش در نهانخانه دل نشیند به نازى که لیلى به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ‏ام ناقه در گل نشیند

خِلَد گر به پا خارى آسان برآرم چه سازم به خارى که در دل نشیند

پى ناقه ‏اش افتم که آهسته، ترسم غبارى به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشى ز بامی که برخاست مشگل نشیند

عجب نیست از گل که خندد به سروى که در این چمن پاى در گل نشیند

عجب نیست از گل که خندد به سروى که در این چمن پاى در گل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایى به شاهى مقابل نشیند

طبیب از طلب در دو گیتى می‌اسا کسى چون میان دو منزل نشیند

عاشق اصفهانى – آقامحمد

اى آفتاب و ماه و غلام کین تو بوسند صبح و شام به خدمت زمین تو

در شاهدان باغ ندیدم قرین تو نازک‌تر از گل است تن نازین تو

هرگز نگفت با تو به قصد هلاک من یک حرف مدعى که نشد دلنشین تو

در بوستان حسن صلاى نظر دهى سنبل دمد چو بر طرف یاسمین تو

زل پیش‌تر که فرش زمین گسترد قضا بوسیده بود عاشق بیدل زمین تو

عاکف اصفهانى – کمال ‏الدین مجلسى

اى که با تیر نگه قصد دل ما دارى با خبر باش که در گوشه دل جا دارى

ز چه رو فتنه برانگیزى در کشور دل با سپاه مژده هر دم سریغما دارى

پرده بردار ز رخسار جهان افروت تا مه و مهر به گردون همه رسوا دارى

نه همی در دل من جاى گرفتى همه عمر بلکه در هر دل شوریده تومأوا دارى

اى ستم پیشه بیندیش ز دل هاى پریش آن دمی را که دل و دست توانا دارى

عبدالمولاى اصفهانى

عجز من و غرور تو شد آشنا به هم رسم نوى است الفت شاه و گدا به هم

پا در حریم محفل دل‏‌ها شمرده نه آهسته باش تا نزنى شیشه‏‌ها به هم

عزت اصفهانى

براى خاطر بیگانه یارا خطا کردى که کشتى آشنا را

شنیده ‏ام که غمم را کسى به جانان گفت چگونه گفت غمی را که با نتوان گفت

عموى اصفهانى

پول به چنگ آر اى رفیق که با پول باده به چنگ آورى و شاد شنگول

قصه مخوان کز براى آدم نادان ثروت منقول به ز دانش منقول

بى خبر از عقل و نقل نیستم اما شاهد معقول به ز صحبت معقول

پول گر از میانه رخت به بندد پى نبرد الم از ادله به مدلول

بسته نگردد به هیچ رو سد اهواز شوسه نگردد طریق شوش‌تر و دزفول

مست نگردد کسى ز باده صافى بر نخورد هیچکس ز شاهد شنگول

چشم ندوزد کسى به عارض گلرنگ دل نسپارد کسى به طره مفتول

پول نداریم ما و مردم عالم پول نیابند جز به رهبرى پول

پول هم از ما چنان گریخت که گوئى ما همه بسم اللهیم و پول همه غول

وانگه واجب بود به حکم زمانه آدم بى پول را گلوله ششلول

مرد خردمند پند کس نپذیرد آدم زیرک ز هر کسى نخورد گول

عارف و عامی فقیه و صوفى و درویش با دم ارشاد و فقه و خرقه و کشکول

جمله پى پول می ‏دوند شب و روز عاشق پولند جمله شهره و مجهول

عاقل و هشیار باش پول طلب کن تا شود اندر زمانه قول تو مقبول

قول (عمو) بود این غزل که شنیدى آنکه بود دانشش مقدمه پول

غالب اصفهانى – میرزا اسد

ز من گرت نبود باور انتظار بیا بهانه جوى مباش و ستیزه کار بیا

هلاک شیوه تمکین مخواه مستان را عنان گسسته ‏‌تر از باد نو بهار بیا

ز ما گستى و با دیگران گرو بستى بیا که عهد و وفا نیست استوار بیا

وداع و وصل جداگانه لذتى دارد هزار بار برود صد هزار بار بیا

فریب خورده نازم چ‌ها نمی ‏خواهم یکى به پرسش جان امیدوار بیا

رواج صومعه هستى زینهار مرو متاع مکیده هستى است هوشیار بیا

حصار عافیتى گر طلب کنى غالب چو ما به حلقه رندان خاکسار بیا

گزار اصفهانى – یا على مدد

یارى از غم رسیده یارى کن وز دل آزرده غمگسارى کن

فرصتى تا بود ترا در دست در جهان صرف نیک کارى کن

دست از پا فتاده گانراگیر سربلندى و پایدارى کن

یاد یاران رفته کن گلزار زندگى تا نگرددت دشوار

مجلسى – مقصود على

غبار نیست که بر گرد عارض ترش است این گذشته پادشه حسن و گرد لشگرش است این

نظر در آینه کرد آن نگار و با خود گفت خوشا به حال دل عاشقى که دلبرش است این

ستاده بر سر نعشم گرفته دست به مژگان که این قتیل نگاه من است و خنجرش است این

کتاب نیست که می ‏خواهد آن نگار به مکتب کند حساب شهیدان خویش و دفترش است این

زمانه بر سر مجنون گذاشت تاج جنون گفت که هر که پادشه عشق گشت افسرش است این

نشان آبله دیدم به روى یار، بگفتم قسم به آیه رحمت که اصل گوهرش است این

محرم اصفهانى

کار من و دل در عشق افتاده بسى مشکل من در پى مستورى دل در پى رسوائى

مسرور – استاد حسین

یکى گفتا ز دوران نا‌امیدم که می روید به سر موى سپیدم

از این موى سفید اندیشه دارم که بر پاى جوانى تیشه دارم

فلک هر چین که از مویم گشاید دگر چینى بر ابرویم فزاید

بگفتم این خیال ناپسند است جوانى آهویى سر در کمند است

کمندش چیست؟ شوق و شادمانى چو گم شد زود گم گردد جوانى

جوانى در درون دل نهفته است جوانى در نشاط و شور خفته است

بسا پیرا که دیدم سرخوش و شاد جوان روى و جوان خوى و جوان شاد

مشتاق – میر سید على

شب‌ها

شبى گریم شبى نالم ز هجرت داد از این شب‌ها شب‌ها ى غمت درمانده‏ام فریاد از این شب‌ها

بود گر هر شبنم زینسان به روز هجر آبستن مرا بس روزهاى تیره خواهد زاد از این شب‌ها

بسى روز از غمت شب شد بسى شب روز من بى تو بسر بردم غمین ز آن روز‌ها ناشاد از این شب‌ها

چنین کز دوریت هر شب در آب و آتشم دانم که خاک هستیم آخر رود بر باد از این شب‌ها

ز بخت تیره مشتاق آن درازى هر شبم دارد که نبود از پیش امید روزى داد از این شب‌ها

مصاحب اصفهانى

مصاحب از شاعران قرن یازدم و اصل وى از قصبه نائین بوده ولى در اصفهان میزیسته، در برخى از علوم، خاصه علم رمالى متبحر بوده و طبعش به مطایبه رغبتى کامل داشته با آنکه زیاده از هفتاد سال عمر داشته به هزلیات میپرداخته است به مضمون الهذل فى الکلام کالملح فى الطعام، اینک چند بیتى از یک مطایبه او:

به کوچه گذر بودم چون نسیم سحر فتاده در ره من عکس ماهى از منظر

ز اضطراب سراسیمه هر طرف دیدم چو آفتاب نمودار شد یکى دختر

به گوشه بنشستم دو چشم خون پالا گهى ستون زنم دست و گه به زانو سر

خموش باش مصاحب که در دیار هوس از این مطایبه شد کام مرد و زن چو شکر

حکیم سوزنى از گفته منفعل گردد اگر کند به سمرقند این قصیده گذر

مکرم اصفهانى

در عیب جوئى

آنانکه پاک طینت و پاکیزه گوهرند این دست حالشان که گهى زود باورند

با آنکه نیست در خورشان لقمه حرام گاهى فریب مردم مکار می خورند

نا‌دیده باد دیده نزدیک بینشان آنان که عیب دیگرى از دور بنگرند

عیب کسان چون گوش کنى بى حضورشان این خود بود دلیل که صد از تو بهترند

در عالم خیال مگو عیب مردمان کانان که از عیب مبرا، پی مبرند

معصوم چارده بود اندر جمیع خلق وز چارده، نه بیشترند و نه کمترند

حرفى که بر خلاف حقیقت زنى به خلق تا روز حشر از تو و حرفت مکدرند

تهمت به صالحان زنى که بهر طالحان آن طالحان که مصدر هر فتنه و شرند

لحم برادران قوى را نمی خورى دندان فرو برى تو به آن‌ها که لاغرند؟

مکرم، رو از میانه این مردمان برون شاید که از تصویر بیهوده بگذرند

ملا محمد سعید اصفهانى

ملامحمد سعید در اصفهان تولد یافت و پس از کسب کمالات به هندوستان رفت و سرانجام به اصفهان بازگشت، این دو بیت از اوست:

به سیر کعبه و دیریم‌گاه اینجا و‌گاه آنجا چو مطلب جستجوى اوست خواه اینجا و خواه آنجا

از تغافل هاى پى در پى به خود یارش کنم پا به بخت خود زنم چندانکه بیدارش کنم

مونس اصفهانى

تا چهره ز تاب حسن افروخته آتش زده به جان و دل سوخته

خوبان همه ناز و از تو آموخته‏‌اند تو این همه ناز از که آموخته

میرزا نصر حکیم اصفهان

فلک در عادت دیرینه این است که با آزادگان دائم به کین است

به جان میپرورد بیحاصلى را کزان دل بشکند صاحبدلى را

می‌رشاهکى اصفهانى

عشقى داریم و سنیه سوزانى دردى داریم و دیده گریانى

عشقى و چه عشق عالم سوزى دردى و چه درد بیدرمانى

وامق اصفهانى

بر سر رحم آوردم گفتم مگر از زاریت رفته رفته زاریم شد باعث بیزاریت

®®

دل مکان دلبر و جان جاى جانان من است دشمن جان مرا جا در دل و جان من است

نشاط اصفهانى

این شعر معروف و زیبا از نشاط اصفهانى است:

در دل دوست بهر حیله رهى باید کرد طاعت از دست نیاید گنهى باید کرد

نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت به صف دلشدگان هم نگهى باید کرد

خوش همی میروى اى قافله سالار به راه گذرى جانب گم کرده رهى باید کرد

شب که خورشید جهانتاب نهان از نظر است قطع این مرحله با نور مهى باید کرد

روشنان فلکى را اثرى در ما نیست حذر از گردش چشم سیهى باید کرد

گر مجاور نتوان بود به میخانه نشاط نگه از دور به هر صبح گهى باید کرد

نصیب اصفهانى

رفت برون مدعى از کوى تو چشم بدى دور شد از روى تو

نورالدین اصفهانى

منکه خریدم

جفا و جور تو باید کشید، منکه کشیدم طمع ز وصل تو باید برید، منکه بریدم

ز پا براى تو باید فتاد، منکه فتادم به سر کوى تو باید دوید، منکه دویدم

به سینه داغ تو باید نهاد، منکه نهادم به جان بلاى تو باید خرید، منکه خریدم

بدیده نقش تو باید نهفت، منکه نهفتم به جان براى تو باید رسید، منکه رسیدم

ز دل براى تو باید که گذشت، منکه گذشتم بدیده نقش تو باید کشید، منکه کشیدم

نیاز اصفهانى

اى شه نیکوان بده جلوه سپاه ناز را تا که به پیش ناز تو عرضه دهم نیاز را

باخته ‏ام به عشق تو هر دو جهان و خوشدلم بازى عشق پاک به عاشق پاکباز را

در ره عشق و عاشقى و گدا یکى بود عیب سبکتکین مکن بنده شده ارایاز را

چون سر کوى او بده کعبه آرزوى من بهر چه راه طى کنم بادیه حجاز را

با تو گذشتن از بتان نیست عجب که هر که رو سوى حقیقت آورد پشت کند مجاز را

نیم شبى چه می ‏شود گرطلبى به خلوتم وز لب شکرین دهى کام دل (نیاز) را

نیر اصفهانى

میرزا ابوالقاسم

امروز هر که پاى ز کوى تو می ‏کشد فردا بسى خجالت روى تو می ‏کشد

مست و خراب صبح قیامت کند قیام می‌خواره‏اى که میز سبوى تو می ‏کشد

تو شاه حسن و لشگر بیداد عشق تو ما را اسیر کرده به سوى تو می ‏کشد

شیرین ز رنج کوه کنى و جوى شیر خویش پوشیده چشم و شیر ز جوى تو می ‏کشد

نیر، گه مفارقت روح یا على خوش آرزوى روى نکوى تو می ‏کشد

نقیا اصفهانى

نقیا اصفهانى مشهور به انگى، چون به کار رزازى اشتغال داشته است، از شاعران و لطیفه گویان قرن یازدهم است.

اشعار زیر از اوست:

نگارى را که دل در پرده جان داشت مستورش چسان نزدیک غیرى می ‏توانم دید از دورش

نگار کله پز من که سراچه اوست تمام لذت عالم میان پاچه اوست

شعر نگار کله پز من، سروده نقیا، خمیر مایه یکى از حکایات شیرین کریم شیره‏ اى، در کتاب کریم شیره ‏اى دلقک دربار ناصرالدین شاه قاجار اثر نگارنده، می ‏باشد.

محمد کاظم واله شاعر اصفهانى

واله شاعر اصفهانى، مردى بسیار خوش خط، خوش قریحه، منیع الطبع، خوش گذران، بذله گو و مزاح بود.

دکتر لطف الله هنرفر، در کتاب اصفهان، می ‏نویسد:

آقا محمد کاظم واله اصفهانى از شاعران معروف اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم اصفهان است. وى از بزرگان ادبا و شعرا و خوشنویسان اواخر زندیه و اوایل قاجاریه بود.

از رجال قاجاریه خصوصاً حاج محمد حسین خان صدر اصفهانى که در آن زمان حکومت اصفهان را داشت بسیار به واله مهربانى و لطف کرد و پاس خاطر او را نگاه داشت، وى در سال ۱۲۲۹ هجرى در اصفهان روى داد و وى را در مقبره ‏اى که خودش از مدت‌ها پیش مهیا کرده و سنگ آن را با خط زیباى تعلیق خویش نوشته بود به خاک سپردند. دکتر احسانى طباطبائى در این باره می ‏نویسد:

واله به خط خودش بر سنگ مزارش شعر پائین را نوشته است:

تو را خواهم، نخواهم رحمتت، گر امتحان خواهى در رحمت برویم بند و درهاى بلا بگشا!

امروز هم در تخت پولاد اصفهان هر کس برود می ‏تواند به چشم خود این شعر و سایر مرابتى که خود آن مرحوم براى سنگ خودش ساخته ببیند و بخواند.

۱- واله و پسر باغبان

می ‏نویسد که سید کاظم واله، سنگ قبل خود را با خط زیباى خویش با عباراتى فصیح و بلیغ تهیه کرده بود و در وسط باغ شخصى خودش قبرى کنده و‌گاه گاه به یاد دوران نیستى، می ‏رفت و وسط گور می ‏خوابید!

روزى از روز‌ها، چون به گور داخل شد، در آنجا کثافتى دید، فوراً باغبان را خواست و با عصبانیت به او گفت:

– باغبون این‌ها چیه، چه کسى این کار را کرده؟!

باغبان به تصور اینکه شاید بچه‌هایش مرتکب این عمل شده باشند، آن‌ها را صدا کرده و در حضور واله، از آن‌ها پرسید:

– چه کسى داخل گور شده؟

بچه‏‌ها منکر شدند و گفتند:

– مگر کسى هم جرأت دارد داخل گور برود!

باغبان بچه اى داشت که تازه به مکتب رفته و گلستان سعدى را خوانده بود، وقتى شنید که می گوید چه کسى جرأت دارد داخل گور شود، گفت:

پس چطور سعدى گفته است:

برگ عیشى به گور خویش فرست

کس نیارد ز پس، تو پیش فرست!

واله وقتى این شعر را از آن بچه شنید گفت:

– راستى تلافى یک عمر متلکى را که به مردم گفته ‏ام این بچه درآورد!

۲- واله و طلاب مدرسه

طلاب مدرسه با توجه به شعر واله که سروده است:

تو را خواهم نخواهم رحمتت، گر امتحان خواهى

در رحمت به رویم بند و درهاى بلا بگشا

طلاب قصد شوخى با واله را داشتند و می ‏خواستند جواب شعر او را بدهند، روى این اصل چند شپش گرفتند و بردند در رختخوابش‌‌ رها کردند و شب پشت پنجره اطاقش مراقب بودند که چه می ‏کند!

بالاخره واله در بستر آرمید، طولى نکشید که برخاسته و پیراهن و زیرجامه را کند و پاى چراغ نشست و مشغول به گرفتن شپش‏‌ها شد و در آن حال به زمین و زمان بد می ‏گفت!

در این وقت یکى از طلاب سر از پنجه به درون کرد و گفت:

– هنوز درهاى رحمت باز است و درهاى بلا باز نشده، و تو طاقت گزش چند شپش را ندارى، پس غلط می ‏کندى از ارحم الراحمین رحمت نمی ‏خواهى؟!

واله با دیدن قیافه طلبه مذکور و شنیدن حرف‏هاى او، تازه دریافت که این شپش‏‌ها را طلاب در لحافش‌‌ رها کرده ‏اند و خواسته‏‌اند او را تنبیه کنند!

هاتف اصفهانى

چشم دل باز کن که جان بینى آنچه نادیدنى است آن بینى

گر به اقلیم عشق روى آرى همه آفاق گلستان بینى

بر همه اهل آن زمین به مراد گردش دور آسمان بینى

آنچه بینى دلت‌‌ همان خواهد وانچه خواهد دلت‌‌ همان بینى

بى سر و پا گداى آنجا را سر ز ملک جهان گران بینى

هم در آن پا برهنه جمعى پاى بر فرق فرقدان بینى

هم در آن سر برهنه قومی را بر سر از عرش سایبان بینى

‌گاه وجد و سماع هر یک را برد و کون آستین فشان بینى

دل هر ذره را که بشکافى آفتابیش در میان بینى

هر چه دارى اگر به عشق دهى کافرم گر جوى زیان بینى

جان گدازى اگر به آتش عشق عشق را کیمیاى جان بینى

از مضیق حیوه در گذرى وسعت ملک لامکان بینى

آنچه نشینیده گوشت آن شنوى وانچه نایدیده چشمت آن بینى

تا بجائى رساندت که یکى از جهان جهانیان بینى

با یکى عشق ورز از دل و جان تا به عین الیقین عیان بینى

که یکى هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو

همائى – استاد جلال الدین

اى آفتاب

تاجم نمی ‏فرستى تیغم بسر مزن مرهم نمی ‏گذارى زخم دگز مزن

مرهم نمی ‏نهى به جراحت نمک مپاش نوشم نمی ‏دهى به دلم نیش‌تر مزن

برنامه امید فقیران قلم مکش بر ریشه حیات حریفان تبر مزن

تا بگذرى به خیر از این رهگذر سنا با رهروان کوى دم از خیر و شر مزن

یارى اصفهانى

اسمش میرزا محمد حسین است، چندى به منادمت امراى زندیه به سر برده مردى خوش حالت بوده، در سال ۱۲۱۵ در گذشته در غزل سرایى طبع متوسطى داشته، اشعار زیر از اوست:

من از اهل و خانه بنده این درنه آخر خود یکى ز اهل هوس پندارم اى دربان و دربگشا

اى باغبان که گفتى باغ گلم خزان شد اکنون بیا و با من بگذار این خزان را

گفتى بى من چه حال دارى کس بى تو چه حال دارد

همدمت این دم بت سیمین تنم آسمان گویا نمی ‏داند منم

پیش گل‌ها عزت خواریم نیست میکنم دل خوش که مرغ گلشنم

همی گویم غمش در دل نهان دار نصیحت گو نمی ‏گویى دلت کو

گفتى که بگویمت که چون است دلم خون از ستم سپهر دون است دلم

خون است دلم دلم ز محنت چون است چون است زغصه خون است دلم

مجمع الفصحا

نظر دادن بسته است.