آخرین خبرها

صمصام – بهلول اصفهانى‏ و ساواک

 

سیدمحمد صمصام، مشهور به «بهلول اصفهان»

سیدمحمد صمصام، مشهور به «بهلول اصفهان»

مرحوم صمصام از چهره‏ هاى خیلى محبوب اصفهان بود.

شاید جزء سرشناس‏‌ترین روحانیون اصفهان هم بود. فکر نمیکنم کسى در اصفهان باشد که صمصام را نشناسد و به آن علاقه نداشته باشد. البته به سبک خاصى زندگى میکرد، مثلاً در‌‌ همان زمان هیچ وقت سوار ماشین نمیشد. سوار قاطر یا الاغى که داشت میشد، و در تمام محافل و جلسات مذهبى اصفهان و جاهایى که روضه و منبر بود، معمولاً بدون دعوت حضور داشت. یک حالت بهلول گونه‏ اى داشت، حالتى که به نظر میآمد مقدارى شاید سطحى یا به اصطلاح آدم خلى باشد. ولى در عین حال این‏جور نبود. بسیار فرزانه و حکیم و حتى باسواد بود. ظاهراً ازدواج هم نکرده بود. در جلسات و منبرهایى که میرفت، چه با دعوت یا بدون دعوت، پول میگرفت. و پول را هم نقداً دریافت میکرد، چه بگذارند منبر برود چه نگذارند، چون بعضاً هم نمیگذاشتند منبر برود ولى در عین‏حال معروف بود که افراد زیادى از ایتام و فقراى اصفهان را او اداره میکند.

در زندگى شخصى خودش چیزى جز سادگى و ساده‏زیستى وجود نداشت. یک وقت خودش میگفت من آرزو به دلم ماند که یکبار براى منبر دعوتم کنند، تا اینکه روزى دیدم پاکتى برایم آمده و خوشحال شدیم که بالاخره این آرزو به دلمان نماند. وقتى که پاکت را باز کردم، دیدم در نامه نوشته‏اند آقاى بهلول لطفاً به روضه ما تشریف نیاورید، این پنجاه تومان را هم پیش‏پیش بگیرید که مطمئن باشید و آنجا نیایید.

مرحوم صمصام با آن سادگى و سیادت و محبوبیت و کهولت سن، زبان برنده ‏اى هم در برخورد با مسائل اجتماعى و سیاسى داشت. و این ویژگى پذیرش خاص و تأثیر عمیقى در نفوس مردم گذاشت. در ارتباط با مسائل نهضت و ماجراى پانزده خرداد به بعد برخوردهاى خیلى جالبى داشت. صمصام معمولاً بزرگ‌ترین و پرجمعیت ‏‌ترین جلسات اصفهان را انتخاب میکرد و بى‏دعوت دم در مترصد میایستاد، و حدفاصل منبرى قبلى و بعدى میرفت بالاى منبر مینشست. طبعاً آن منبرى که بلند شده بود که برود به طرف منبر، میدید یکدفعه صمصام بالاى منبر سبز شد، ناچار بود کنار بنشیند تا صمصام منبرش را تمام بکند. به این سبک منبر میرفت. در همه‏ جا هم حضور داشت.

در یکى از جلسات بسیار پرجمعیت اصفهان که به همین صورت منبر رفته بود داستانى نقل میکند و میگوید: یک شب علوفه براى الاغم نداشتم، هر چه گشتم توى طویله و این طرف و آن طرف چیزى پیدا نکردم. بالاخره بلند شدم، دیدم حیوان گرسنه است و نمیشود گرسنه بخوابد، رفتم بیرون. آخر شب بود، دیدم دکان‌ها همه بسته است. رفتم خیابان شیخ‏ بهائى، چهارسو، پل‏ فلزى، آن طرف چهارراه حکیم ‏نظامی، همه بسته بودند، اما دیدم جایى چند دکان باز است، آنجا جلفا و محله اَرمنى‏‌ها بود. رفتم دیدم چیزهایى آنجا هست، شیشه‏ هایى گذاشته‏اند و دارند چیزهایى میفروشند. به یکى از دکاندار‌ها گفتم: آقا علفى، جویى، گندمی، چیزى ندارید براى الاغمان. دکاندار گفت: نه، جو نداریم ولى آب‏جو داریم. بعد متوجه شدم اینجا مشروب ‏فروشى است، مال ارمنى‏هاست. با خود فکر کردم که این الاغ ما اگر جو گیرش نیامده، امشب آب آن‏را بخورد. مثل کسى که پرتقال گیرش نمیآید آب پرتقال میخورد. گفتیم قدرى از این آب‏جو‌ها بده، گرفتیم آوردیم جلوى الاغمان گذاشتیم، یکى بویى کرد و سرش را بلند کرد، میخواست بگوید نمیخواهم. هر چه گفتم بخور دیدم نخورد. این جریان را صمصام ظاهراً در یکى از جلسات منزل بنکدار، نقل میکند و بسیارى از مسئولان شهر و طاغوتى‏‌ها و عده‏اى هم معمم و مردم عادى آنجا حضور داشته‏اند. استاندار شهر و رئیس شهربانى و ساواک و فرماندار هم آنجا بوده‏اند. خلاصه، صمصام زیر چشمی به یک یک این‌ها نگاه میکرده و میگفته: به الاغم گفتم: الاغ عزیز بخور، این آب جو است. این‌‌ همان چیزى است، که استاندار میخورد. به این ترتیب یکى‏یکى اسم مسئولین شهر را که در آن جلسه بوده‏اند میبرد و این‌ها را عملاً و مفهوماً از الاغ خودش پست ‏‌تر و پائین ‏‌تر میآورد. این حرف‌ها با آن لحن و سبک خاص و شیرینى که صمصام داشت موجب خنده فراوان مردم میشد. این حرف‌ها را صمصام زمانى میگفت که کسى جرات نگاه کردن به یک پاسبان هم نداشت، ولى یک سیدى در یک جلسه مهمی بیاید، مثلاً شأن استاندار را از الاغ پایین ‏‌تر بیاورد، در آن شرایط در شکستن اُبهت آن‌ها خیلى جالب و تأثیرگذار بود.

ماجراى دیگر این‏که بعد از دستگیرى حضرت امام، بعد از پانزده خرداد – در یکى از همین جلسات بسیار مهم و پرجمعیت با‌‌ همان آهنگ ولحن خاص خودش که معمولاً با تکیه به صوت حرف میزد در حالى که سبیل‌هایش را به طرز خاصى میکشید و گاهى ریش‌هایش را مثل ریشهاى رستم دو شقه میکرد و یک شال سبز به سر و شالى دیگر به کمرش میبست و قباى کوتاهى هم میپوشید – با آن قیافه منحصر به فرد و با صوت خاص خودش میگوید: هر چه به این سید خمینى گفتم پایت را روى دم سگ نگذار، سگ میگیرد تو را، حرف صمصام را نشنید و بالاخره پا روى دم سگ گذاشت و سگ گرفتش. آن حرف را با‌‌ همان لحن خاص خودش که خیلى شیرین و زیبا و ادیبانه بود به نثر مسجع گفته بود، در شرایط خفقانى که آن رمان اسمی از امام بردن کار خیلى مشکلى بود. بلافاصله میآیند و مرحوم صمصام را دستگیر میکنند. این داستان را تقریباً تمام اصفهانی‌ها، مخصوصاً آنهایى که در آن زمان بوده‏اند میدانند، البته شاید یک مقدارى تقدم و تاخر در نقل‏‌ها وجود داشته باشد ولى مضمونش همین است. براى بردن به ساواک ایشان را به اصرار میخواستند سوار پیکان بکنند، پیکان تازه آمده بود معمولاً ساواکی‌ها هم از این ماشین استفاده میکردند – ایشان حاضر نمیشود سوار ماشین بشود و میگوید من با الاغ میآیم. بالاخره ماشین ساواک از عقب یا از جلو و خود صمصام هم سوار الاغش راهى ساواک میشوند. در بین راه هم تمام جمعیت در مسیرى که ایشان عبور میکرد متوجه صمصام میشدند و به لحاظ قیافه و سوار الاغ بودنش. اصلاً صمصام وقتى که از هر خیابانى میگذشت وقتى از بازار اصفهان عبور میکرد راه‌ها بند میآمد و همه میریختند دور برش سلام میکردند و بچه ‏‌ها اطراف او را میگرفتند. او هم گاهى یک چیزى میگفت. اگر چه بعضى وقت‌ها هم عصبانى میشد، ولى همه از این سبک و سیاق صمصام خوششان میآمد.

صمصام با این شکل میرود به طرف ساواک. در همین احوال خبر رفتن صمصام به طرف ساواک تقریباً در همه اصفهان میپیچد، که صمصام را متعاقب یک چنین داستانى و چنین جمله‏اى دستگیرش کرده‏اند و ایشان را به ساواک میبرند. در آنجا ادامه ماجرا را که از قول خودش یا شاید بعضاً از ناحیه ساواکی‌ها، به بیرون درز پیدا کرده به این صورت نقل کرده‏اند که ساواکی‌ها به‏ خاطر‌‌ همان خلق ‏و خوى خاص و دوست داشتنیش دور او جمع میشوند. رئیس ساواک هم میآید آنجا ببیند این سید که همه دوستش دارند چه کسى است. در عین ‏حال بنا داشتند که او را بترسانند. رئیس ساواک با یک ژست خیلى خشنى فریاد میزند، که توى دیوانه را من باید سر جایت بنشانم، کارى میکنم با تو که دیگر نفسى نکشى، و این مزخرف‌ها را نگویى، پدرت را در میآورم. و بنا میکند به هتاکى و فحاشى کردن. شلاق را میآورند و خوب صحنه ‏سازى میکنند که سید را مرعوب کنند. صمصام با‌‌ همان هیبت و ژستى که داشته میگوید، دست نگهدارید من یک جمله‏اى بگویم و بعد هرچه میخواهید مرا بزنید. میگوید که اولاً ما چون از خاندان عصمت و بذل و کرم و بخشش هستیم، من قبول کردم صد تا شلاق را، اما به تاسى از جدم پیغمبر که بخشنده و اهل سخاوت بود پنجاه تا از آن را بخشیدم به خود این آقاى رئیس که به او بزنید و بعد با اشاره به کس دیگرى که آنجا بوده میگوید بیست تایش را هم به ایشان بزنید، ده ضربه هم به فلانى و پنج ضربه را به ایشان و سه تایش راهم به فلانى تا میرسد به نود و هشتمی، بعد میگوید حالا براى اینکه این الاغ من هم دلش نشکند دو ضربه شلاق هم به این الاغم بزنید. با این شگرد رئیس ساواک و دوروبرى‏هاى او را در ردیف الاغش میآورد. رئیس ساواک عصبانى‏‌تر میشود و میگوید یاالله بخوابانیدش مثل اینکه اینجا هم رویش کم نمیشود. خلاصه شلاق را میبرند بالا که او را بزنند میگوید صبر کنید، من یک جمله دیگر هم بگویم و بزنید که من حقم است و صد تا هم کم است دویست تا بزنید. بعد با کمی تامل میگوید والله من خودم، عالم بى‏عمل هستم. عالم بى‏عمل باید بخورد دو برابر هم باید بخورد. میگویند چطور؟ میگوید: یک روز من خودم به سید خمینى گفتم پایت را روى دم سگ نگذار، سگ میگیرد تو را، ولى خودم الان پایم را گذاشته‏ام روى دم سگ. با اینکه میدانستم این جورى است، در عین حال خودم هم‌‌ همان کار را انجام دادم و حقم است بزنید.

خلاصه میبینند که نمیشود با این آدم طرف شد و در حالیکه رئیس ساواک خیلى عصبانى بود و بعضى در دلشان هم از یک جهت میخندیدند، سید را با یکسرى تهدید و داد و فریاد از ساواک بیرون میکنند.

وقتى که منصور را ترور کردند – سال ۴۳ – من اصفهان بودم. آن وقت یکى از منبرى‏هاى خبیث اصفهان روى منبر دعا کرده بود براى شاه و پسرش و بعد هم براى سلامتى و شفاى منصور. ظاهراً منصور‌‌ همان شب مرده بود، ولى مثل اینکه اعلام نکردند، تا ششم بهمن بگذرد و گفته بودند مجروح است و او را دعا بکنید یک سید منبرى ساواکى هم روى منبر به جان او دعا کرده بود. اتفاقاً صمصام هم آنجا بود، آن وقت که نام شاه و دیگران را براى دعا برده بود و بعد هم براى شفاى منصور، یکدفعه صمصام از کنار منبر بلند شده و گفته بود آى فلانى به خر من دعا نکردى. یکباره همه جمعیت میخندند و به این صورت صمصام در آن ایام نقش خیلى خوبى را در ارتباط با امام و انقلاب ایفا کرد.

نظر دادن بسته است.