آخرین خبرها

ظلم مأمور و مسئولیت حاکم‏

ملک‌شاه یکم

ملک‌شاه یکم

آورده‏‌اند که روزى سلطان ملکشاه سلجوقى [حکومت: ۴۶۵ – ۴۸۵ ق] در اصفهان به شکار رفته بود.

شب درآمد. در دهى نزول فرمود. چند تن از غلامان او حوالى ده ماده گاوى یافتند که آن را حافظى نبود. آن گاو را ذبح کردند و آتشى شگرف برافروختند و از آن قدرى که شایسته‏‌تر بود کباب کردند. و آن ماده گاو از پیرزنى بود که با چهار یتیم از شیر آن زندگى مینمودند و چون پیرزن از آن حال خبر یافت، از خود بى‏خبر شد.

به دل شب به سر پل زنده ‏رود (زاینده‏ رود)، که بامداد گذر پادشاه از آنجا بود، رفت و منتظر بنشست تا رکاب همایون سلطان برسید، برخاست و گفت: «اى پسر آلب‏ ارسلان اگر بر سر پل زنده ‏رود حق من ندهى، به جلال ذوالجلال که داد از تو به سرپل صراط بستانم و تا حق خود از تو نگیرم دست مخاصمت از دامنت کوتاه نکنم. چون هر آینه حق من دادنى است، نیکو اندیشه کن که از این سر دو پل (پل زاینده‏رود و پل صراط) کدام انتخاب می کنى».

چون سخن پیرزن از سر سوز و درد بود، مؤثر افتاد و سلطان ملکشاه از ذکر مُلک و دولت روى به مطالعه قهر و انتقام الهى آورد. پس، گفت: «اى پیرزن! چون بر سر پل صراط لشگر و آلت و عدّت دستگیرى نکنند، من در اینجا حق ترا میدهم بر تو که ظلم کرده است؟ برگوى تا آنچه ممکن باشد از عدل و انصاف همین‏جا اقامت نمایم».

پیرزن گفت: «بر من تو ظلم کرده‏ اى. از بهر آنکه هر چه مأموران تو کنند به زور و قوّت تو توانند کرد و به‏ سبب غفلت تو از کار ایشان، از جانب تو باشد». پس قصه را به تفصیل حکایت کرد. ملکشاه بگریست و فرمود که عوضِ گاو را از حلال‌ترین وجهى بدادند و آن غلامان را به جزاى بلیغ و تأدیب عنیف (تند) مکافات نمودند.

نظر دادن بسته است.